تبليغاتX
یک فنجان کاپوچینو
 
 
می دانم اینجا میایی. 4 ساعت است بی وقفه دارم گوشش می دهم.

سبکبار

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 2:45  توسط علیرضا  | 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نمي توانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول مي كنم در غير اينصورت از شما مي خواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.

استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟

استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد مي شد نه قانوني است و نه منطقي !!!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:32  توسط علیرضا  | 

آمده از ره فصل زیبای بهار                       نوبهاران خنده زد بر سبزه زار

پیك که نوروزی رسید از آسمان                از سفر آمد پرستو نغمه خوان

باز شد چشم بنفشه بر بهار                   زرد و نیلی در کنار چشمه زار

بخت اگر خواب است دیدارش کنید                    عاشقانه باز دیدارش کنید

آمده نوروز در ایران زمین                         خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید                     میتوان از تربت حافظ شنید

باز شد چشم بهاران بر حذر                   شد صدفها خانه ی در و گوهر

دشت ارژنگ باز هم بیدار شد                 از شقایق دامنش گلنار شد

قاصدک آمد که مهمان آمده                   بوی نرگس های ایران آمده

خاک من ای قبله گاه عاشقان               نو بهارانت همیشه جاودان

رودهایت پرخروش و بیقرار                     کوه هایت سر بلندو استوار

بند بند ما همه از خاک تو                     تارو پود ما ز خاک پاک تو

هموطن آمد دوباره نو بهار               شد سراسر خاک ایران لاله زار

چون فلک از باد نوروزی جهان               باز کرده چرخی از گل ارغوان

آسمان برداشت زیر ابروی عشق          پر شده دنیا ز عطر و بوی عشق

بخت اگر خواب است بیدارش کنید         عاشقانه باز بیدارش کنید

نو‌بهاران خنده زد بر کوهسار                پونه‌زاران شد کنار چشمه‌زار

قطره شبنم به برگ گل چکید               شانه زد بعد بهاران زلف بید

دامن ایران زگل سر شار شد               ای عزیزان موقع دیدار شد

خون پاک عاشقی در جان ماست         ریشه ی این عشق در ایران ماست

هموطن نوروز تو پیروز باد                ای وطن هر روز تو نو روز باد

بعد از این هر روز بهتر روز ما               جاودانه تا ابد نو روز ما

 

پ.ن: امسال اولین ساله که موقع تحویل سال دور از کسانی هستم که دوستشون دارم. هیچوقت فکر نمی کردم موقع عید اینقدر دلتنگ باشم. برام پای سفره هفت سین هاتون دعا کنید.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:52  توسط علیرضا  | 

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم، پررنگها را میبینیم، سختها را می خواهیم.
غافل از این که خوبان اسان می آیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 3:25  توسط علیرضا  | 

ماجرای زوج جوان و مرد زن ذلیل !

زن : ببینم حقوق این ماهت رو چیكارش كردی؟ هان؟
مرد : راستش، راستش ... الان میگم!

زن : بذار اصلا خودم جیباتو بگردم ببینم ... دیگه نمیشه به حرفات اعتماد كرد!
مرد : باباجون نكن همچین، یه دقیقه وایسا ...

زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) :
پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!
مرد با گریه : به خدا تو جیبام نیست! چرا آخه همش من باید بازرسی بدنی بشم؟

مرد : حالا راضی شدی؟ دیدی از جاسازی خبری نیست؟
زن (در حالی که یه مرتبه نگاهش به كیف خودش می افته) : ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش؟!

مرد : امون نمیدی بهت بگم که ...
زن : مووووچ
مرسی عزیزم واس همینه كه من اینقده دوست دارم گلم

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:54  توسط علیرضا  | 

یادش بخیر. شرط هم شرطهای قدیم. حداقل مهلتی چیزی برای اولتیماتوم ها و شرطهاشون شون می دادن! ولی امروزه که تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده کار فی الفور به 1 2 3 می کشه و شرط برقرار میشه! 3 ثانیه! بشمار؟ 1 2 3!

امروز می خوام قصه بگم! یه قصه عین قصه وروجک و آقای نجار! با این تفاوت که وروجک قصه ما رو باید در 1000000 ضرب کنید تا تازه کمی! فقط کمی شباهت به اون وروجک پیدا کنه و صد البته که به نظر اینجانب تنها کلمه ای که می شه با اون صفات رو تکمیل کرد کلمه ای تحت عنوان "تخس!!!" می باشد! پس داستان ما تا اینجا حول یک وروجک تخس گردش می کند!

یکی بود یکی نبود! شاید هم بود! یه روز از روزای خدا این وروجک با مظلومیت تمام! کل سینی حاوی آب جوش رو روی خودش برگردوند و با کمال خوشحالی در حال سوختن شروع کرد به خندیدن! در حالی که آقای نجار مات و مبهوت مونده بود که این که داره می سوزه چرا پس اینقدر با خوشحالی می خنده! و جالب اینکه در حالیکه آقای نجار داشت تو سر خودش می زد این وروجک فصه ما خنده هاش شدتش بیشتر می شد!  خلاصه اون شادی آور ترین سوختگی بود که آقای نجار تو زندگیش دیده بود!

یکی از بزرگترین بحث های بنیادین بین وروجک و آقای نجار ، مجوز راه رفتن این وروجک بر روی لبه دیوار بود. شاید خوانده های محترم تصور کنن که خوب راه رفتن لب یه دیوار کوتاه چه اشکالی داره که این دو اینجوری سرش بحث بنیادین می کنن ولی لازم به ذکر است که دیوار مورد نظر از یک طرف با زمین حدود 1 متر و از طرف دیگر حدود 100 متر با زمین فاصله دارد! همچنین دیواری ایست پوشیده از برف! لیز و لغزان! در همین رابطه از خواننده های این پست خواهشمندم در کامنت ها اطلاع دهند که به نظرشان آقای نجار حق دارد که این مجوز را بدهد یا نه! بلکه با یک رفراندم بتوان حوابی برای این مسئله لاینحل پیدا نمود!

این وروجک قصه ما علاوه بر وروجکی و تخسی بی حساب! اکثرا فکرهای بسیار با حسابی نیز می کند که به عقل جن هم نمی رسد! تا جایی که آقای نجار را چنان سرکار می گذارد که خود آقای نجار علیرغم اطلاع قبلی وروجک در این مورد ، با خود وروجک برای سرکار رفتن خودش همکاری صمیمانه و با جدیتی مثال زدنی را آغاز می کند! این وروجک با همکاری آقای نجار درست پنج دقیقه بعد از سرکار رفتن اول ، یک مثال نقض برای ضرب المثل "مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود" خلق می کند و با ترفندی محیرالعقول عینا همان بلا را دوباره به سر آقای نجار (با همکاری خودش) می آورد!

آقای نجار بسیار بسیار تاسف می خورد که چرا این وروجک در رشته کارگردانی و علوم سیاسی تحصیل نکرده وگرنه اگر اینطور بود ما الان هم 4 5 تا اسکار داشتیم هم آمریکا برای ما نیروگاه انرژی هسته ای میساخت!

با همه اینها وروجک قصه ما دلش خیلی کوچک است. وقتی کم حرف می شود باید سریعا متوجه بشوی که چیزی ناراحتش می کند. و یک عادت بدی که دارد موقع ناراحتی باید التماسش کنی که غذایش را بخورد! وروجک قصه ما دست به اعتراف و قول گرفتنش بسیار قوی است و اعترافاتی می گیرد که از لحاظ سرعت (لحظه شروع حرف تا گرفتن اعتراف) با سرعت نور رقابت می کند و البته از ابزارهای خاصی استفاده می کند که آقای نجار شک ندارد که هیچ جای دنیا از چنین ابزارهای مخوفی!!! برای گرفتن اعتراف استفاده نمی کنند!              

آقای نجار اعتراف می کند که افتخار می کند بهترین وروجک دنیا را دارد و قول می دهد که در صورت امن بودن دیوار و نبودن برف بدون صحبت کردن مجوز راه رفتن روی دیوار را برای وروجک صادر کند تا هرچند کیلومتر که می خواهد روی آن دیوار امن راه برود!

پس وروجک! تا می تونی روی دیوار راه برو!   

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط علیرضا  | 
غم دارم. دلم گرفته. آهنگ شهرام رو زمزمه می کنم. می دونی دیدن دیواری به ضخامت 20 کیلومتر جلوی همه چی چه احساسی داره؟ دارم کم کم احساس زندانی های زندان ابوغریب رو درک می کنم.

راستی دو دو تا چندتا میشه؟ برای من هیچوقت چهار نشد.


  نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط علیرضا  | 

با اجازه آقا محسن!!!

نامه ای به خدا

    یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بیشرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:19  توسط علیرضا  | 

آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت ،به گفتهً خودش فقط  %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند.

 (1)  در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد
 (2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند
 (3) این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند! ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند
سوال : کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟؟؟
راهنمایی
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد. ۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:55  توسط علیرضا  | 

به نقل از سروش صحت:

با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:44  توسط علیرضا  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM